!-.-.-Design By : ParsSkin.com-.-.-> این یک داستان نیست ... (2) - تکرار تنهایی... ..

تکرار تنهایی... ..

هیج کس همصدای من در اواز عشق نبود ........

  و اینک ادامه داستان ...  

  داستان چت کردن ما همچنان ادامه داشت .. صحبتهایمان کم کم داشت خصوصی تر میشد.. خیلی زودتر از انچه که فکرش رو بکنم صمیمی شده بودیم ..  تیکه کلامهای خاص من  روگرفته بود و تحویل خودم میداد برام خیلی جالب بود . !

   میخواست که باهاش دوس بشم همش ازم عکس میخواست و منم نمیدونم چرا ازش دریغ نمیکردم..   من واقعا  نمیخواستم به این دوستی ادامه بدم ..  میگفت اگه میشه یک فرصت بهش بدم  ..  اینقدر گفت و گفت تا   دیگه خسته شده بودم واسه همین الکی  بهش گفتم بزار روش فک کنم .. .  با خودم  فک میکردم اینم مثل اونای

دیگه ست که اول رو مخ راه میرن به نتیجه که نرسیدن ول میکنن و میرن... مدتی توی نت نرفتم و کلا داشتم فراموشش میکردم ..

  همیشه هم invisible    میامدم  یک روز که داشتم چت میکردم   یکی برام بوز داد طبق معمول توجهی نکردم ولی دیدیم که ول کن نیست  نفهمیدم کیه واسه همین بهش سلام دادم و گفتم شما ؟؟

 در جوابم گفت کجایی تو ؟ اینطوری قول میدن قرار نبود بری فکر کنی ؟

 اول متوجه نشدم چی میگه بعد یادم افتاد که کی هست ... ..  و ..

 

  ادامه دارد ....

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط سهیلا نظرات ()


Design By : Pars Skin