!-.-.-Design By : ParsSkin.com-.-.-> تکرار تنهایی... ..

تکرار تنهایی... ..

هیج کس همصدای من در اواز عشق نبود ........

تلخ تلخم

طعم گس

مانده در قعر گلو

مانند بغض

جرم من دوست داشتن ... و فاصله مجازات من ...

نمیدونم تا کی باید مجازات شوم ... کاش می تونستم برایت ستاره ای شوم

مثل ستاره ای برات بدرخشم ولی افسوس که به اندازه یک کرم شب تاب کوچولو هم

برا ت نوری ندارم ..

در کوچه پس کوچه های تنهایی ، سرگردان پرسه میزدم .. که صدایی شنیدم ! صدایی که عاشقانه ترین بود .

صدایی ناب که در ذره ذره وجودم نفوذ کرد ..یک نفر مرا بر بام اسمان میخواند .

چشمه ای برویم گشوده شد و من یکجام عشق نوشیدم ..

و پرنده دلم پر کشید و من بر بام اسمان نشستم و عشق زندگی ام را یافتم ..

 تو تبلور هفت اسمان زندگی منی ....من همیشه ابی ترین لحظاتم را با تو و از تو دارم

به زمین و به زمان سوگند و به نخستین عشق قسم ، که تو بارورتر از فضا و نور و ستاره ای .

به من نگاه کن . بگذار در سکوت بی انتهای نگاه تو، زمین و زمان را دریابم ..

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط سهیلا نظرات ()

 

 روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم

  وه ! زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود همانطور که نگاه میکردم خدا را به خاطر افرینش ان همه زیبایی میستودم ناگهان در ان حال حضور خدا را در قلبم احساس کردم

 از من پرسید: دلباخته ام هستی ؟

پاسخ دادم : بلی تو صاحب اختیار من هستی.

پرسید اگر نقص عضو داشته باشی باز دلباخته ام می شدی ؟

 مبهوت شدم وبه اندامهایم نگاه کردم اگر این اندامها را نداشتم قادر به انجام هیچ کاری نبودم ..

 پاسخ دادم : خدایا در آن حال وضعیت دشواری داشتم ولی باز همچنان دلباخته ات میشدم

خدا دوباره سوال کرد : اگه نابینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا ستایش میکردی ؟

چگونه میتوانستم بدون دیدن چیزی را تحسین کنم ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم که در سر تاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین میکنند 

 به خدا گفتم : تصورش برایم دشوار است اما همچنان دلباخته ات

 می شدم ..

خدا پرسید : اگر ناشنوا بودی باز به کلامم گوش میسپردی ؟ 

چگونه میتوانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم ؟ دریافتم که شنیدن کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان است .

 پاسخ دادم : بسیار دشوار است اما همچنان به کلام توگوش میسپردم.

سپس خدا سوال کرد : اگر لال بودی باز ذکر مرا به زبان جاری میساختی ؟ 

چگونه میتوانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر کنم ؟ در ان حال بر من روشن  که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت میگیرد  و گفتار ما در ان نقشی ندارد

پاسخ دادم : خدایا اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار است اما خدایا همچنان ذکر تو را می گفتم

 خدا پرسید:ایا حقیقتا مرا دوس داری ؟

با شجاعت و اعتقاد پاسخ دادم : بلی تو را دوس دارم .

خدا پرسید : پس چرا گناه میکنی ؟

پاسخ دادم: چون انسانم و بری از خطا نیستم .

خدا گفت : پس چرا در هنگام راحتی و اسایش از من دور و دورتر میشوی و در هنگام مشکلات سراغم میایی ؟ چرا خودخواهانه از من حاجت می طلبی ؟ چرادر اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه میکنی ؟ چرا در  وقت عبادت عذر و بهانه می تراشی ؟ 

 سعی کردم پاسخ گویم ولی جوابی نداشتم  ..

 این زندگی بزرگترین موهبت من به بندگانم است . این موهبت را تباه نکنید به شما تفکر عطا کردم که مرا بجویید و بشناسید اما از ان روی گرداندید . کلامم را بر شما اشکار ساختم اما از ان هیچ بهره ای نبردید . با شما صحبت کردم ولی گوش ندادید . درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما قادر به دیدن نبودید. پیامبرانی برای شما فرستادم ولی شما انها را از خود راندید . نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یکایک پاسخ گفتم .. ایا براستی مرا دوست دارید ؟ 

 توان پاسخ گفتن نداشتم تنها پاسخم باران اشک بود . بی اندازه شرمسار شده بودم  چه میتوانستم بگویم ؟

گفتم : خدایا مرا ببخش من بنده ی قدر ناشناس و خطا کار توام.

 خداوند فرمود : ای بنده ! من رحمانم و خطای خطاکاران را می بخشم.

 پرسیدم : خدایا با این همه خطا چرا باز مرا میبخشی و دوستم داری ؟

خدا گفت : چون تو مخلوق منی پس هیچ گاه تو را رها نمی کنم . هنگامی که گریه میکنی  به تو رحم میکنم و رنج هایت را درک میکنم وقتی که شادی ، وجد تو را میفهمم

وقتی افسرده ای به تو دلگرمی میدهم ،وقتی شکست میخوری ، تورا یاری میکنم وقتی خسته هستی ، کمکت میکنم بدان که تا اخرین  روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم

هیچگاه انچنان جانکاه گریه نکرده بودم چگونه می توانستم از  خداوند اینقدر غافل باشم ؟

 از خدا پرسیدم : چقدر مرا دوست داری؟

 خدا فرمود : به ان میزان که خارج از ادراک توست.

و ان لحظه خدا را با تمام وجودم ستایش کردم ...

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سهیلا نظرات ()

 

  از دلنوشته های خودم

                                                        تصویری مات

 

از لای پرده اطاقم

سرک میکشم
و

 پرنده خیال  

در قاب چشمانم
 

تو را  به تصویرمی کشد

صفحه مات است

رقص اشکهایم
   

امانم را بریده ست  ...
 

  لرزش دلم

 نفسم را

 به شماره اورده ست

چه بیرحمند

شیار های باریک پرده
....

تو داشتی میرفتی

با تمام خوشبختی ها

 

دوری ا ت را با چه تقویمی تخمین بزنم ...

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط سهیلا نظرات ()


Design By : Pars Skin