!-.-.-Design By : ParsSkin.com-.-.-> تکرار تنهایی... ..

تکرار تنهایی... ..

هیج کس همصدای من در اواز عشق نبود ........

 

پیر مردی صبح زود از خانه خارج شد ..در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید . عابرانی که از آن حوالی رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

پرستاران  ابتدا زخم های پیر مرد را پانسمان کردند؛ سپس به او گفتند :

باید ازت عکسبر داری بشه تا مطمئن بشیم جای از بدنت اسیب ندیده .

پیر مرد غمگین شد و گفت : عجله دارم ؛نیازی به عکسبرداری نیست!

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .

پیر مرد گفت :همسرم در خانه سالمندان است .هر روز صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم . نمی خواهم دیر شود .

پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .

پیرمرد با اندوه گفت : متاسفانه؛ او آلزایمر دارد . چیزی را به یاد نمی آورد ؛ حتی مرا نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی او نمیداند شما چه کسی هستید ؛ چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید ؟!

پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ....

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط سهیلا نظرات ()


Design By : Pars Skin